مثل اسمت که بارونه

مث چشمات که معصومه

تو باشی حس خوبی هست

تو هستی قلبم آرومه

 

دارم اسمت رو میخونم

داره تر میشه آوازم

تو بارونی تو بارونی

تو امیدی گل نازم

 

هوا ابری شده بازم

همه دنیام تورو میخواد

صدای چیک چیک پاهات

تو راه زندگیم افتاد

 

تو ابری شی دلم تنگه

بازم بی وقفه میبارم

همه میدونن این حس و

که من بارونو دوست دارم

 

مثل اسمت که بارونه

مث چشمات که معصومه

تو باشی حس خوبی هست

تو هستی قلبم آرومه

دارم اسمت رو میخونم

داره تر میشه آوازم

تو بارونی تو بارونی

تو امیدی گل نازم

+ نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 10:16 توسط تنها |

از آسمانم ماتم ببارید هراس بی تو ماندنم ادامه دارد

ببین نویسم ترانه بی تو چگونه پر کشد خیال واژه بی تو

به لب رسیده جان کجایی کجایی که طاقتم جدایی

باران تویی به خاک من بزن بازا ببین که بی مه تو من هوای پر زدن ندارم

باران تویی به خاک من بزن بازا ببین که در ره تو من نفس بریده در گزارم

مگر ندانی چو از تو دورم بی راه ای خموش و تار بی عبورم

نمی توانم دگر برویم که من اسیر این غزانه تو …..

 به لب رسیده جان کجایی کجایی رهی نمانده تا رهایی

باران تویی به خاک من بزن بازا ببین که بی مه تو من هوای پر زدن ندارم

باران تویی به خاک من بزن بازا ببین که در ره تو من نفس بریده در گزارم

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 0:48 توسط تنها |

هم دعا کن گره از کار تو بگشايد عشق
هم دعا کن گره تازه نيفزايد عشق
قايقی در طلب موج به دريا پيوست
بايد از مرگ نترسيد ،اگر بايد عشق
عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شايد اين بوسه به نفرت برسد ،شايد عشق
شمع افروخت و پروانه در آتش گل کرد
می توان سوخت اگر امر بفرمايد عشق
پيله ی عشق من ابريشم تنهايی شد
شمع حق داشت، به پروانه نمی آيد عشق

"فاضل نظری"

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم خرداد 1393ساعت 16:46 توسط تنها |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 18:0 توسط تنها |

+ نوشته شده در شنبه نهم فروردین 1393ساعت 22:50 توسط تنها |

رسيده‌ام به خدايی كه اقتباسي نيست

شريعتي كه در آن حكم‌ها قياسي نيست

 

خدا كسي است كه بايد به ديدنش برويم

خدا كسي كه از آن سخت مي‌هراسي نيست.

 

فقط به فكر خودت باش،اي دل عاشق

كه خودشناسي تو جز خدا شناسي نيست

 

به عيب پوشي و بخشايش خدا سوگند

خطا نكردن ما غير ناسپاسي نيست

 

دل از سياست اهل ريا بكن،خود باش

هواي مملكت عاشقان سياسي نيست

فاضل نظری

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت 20:48 توسط تنها |

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی ، سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم ، وقت دیدن او ، راه دیده مگیر

دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند
شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند


منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند
به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ، سرم دارد شور جاودانه ی تو
روی دل بود به سوی آستانه ی تو


چو آید شب، در میان تیرگی ها، گشاید پر، روح من به شور و غوغا
رو کند چو مرغ وحشی ، سوی خانه تو

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی ، سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم ، وقت دیدن او ، راه دیده مگیر

شعر از بهادر یگانه

خواننده علیرضا قربانی

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 20:16 توسط تنها |

فواره وار، سربه هوايي و سربه زير

چون تلخي شراب، دل آزار و دلپذير

 

ماهی تویی و آب؛ من و تنگ؛ روزگار

من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسير

 

پلک مرا برای تماشای خود ببند

ای ردپای گمشده باد در کویر

 

ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود

ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر

 

مرداب زندگي هم را غرق مي كند

اي عشق همّتي كن و دست مرا بگير

 

چشم انتظار حادثه اي ناگهان مباش

با مرگ زندگي كن و با زندگي بمير

شعر از "فاضل نظری"

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 16:53 توسط تنها |

از باغ می برند چراغانیت کنند

تا کاج جشن های زمستانیت کنند

 

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

 

یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

 

ای گل گمان مبر به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

 

یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

شعر از "فاضل نظری"

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 11:35 توسط تنها |

موجیم و وصل ما ازخود بریدن است
ساحل بهانه ای است رفتن رسیدن است
تا شعله درسریم پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم از فوج دیگریم
پرواز بال ما در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال بر پرده خیال
اعجاز ذوق ما در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم جز سایه ای ز خویش
آیین آینه خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان خواندیم وخاشی
پاسخ همین تو را تنها شنیدن است
بی درد وبی غم است چیدن رسیده را
خامیم و درد ما از کال چیدن است
 

  قیصر امین پور

+ نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 2:30 توسط تنها |