همزبون خوب من، یه ماهی قشنگ بود
ولی امروز می دونم، دلش همیشه تنگ بود
ماهی تنگ بلور، سنگ صبور من بود
زندون تنگ ماهی، تنگ بلور من بود
چشماش یه حرفی میزد، انگار یه چیزی کم داشت
اون پولکای روشن، رنگ غبار غم داشت
با سر به شیشه میزد، دور خودش می چرخید
گم میشد اشکاش تو آب، چشمای من نمی دید
وای که نمی دونستم تاب قفس نداره
یه روز رفتم سراغش، دیدم نفس نداره
براش گریه میکردم ولی چشماش نمی دید
انگار تو اون لحظه ها خواب دریا رو می دید
انگار می گفت که ماهی، توی دریا قشنگه
ماهی تنگ بلور، یه ماهی دلتنگه
خواننده حامی
شكست غرور
ما دو تن مغرور
هر دو از هم دور
وای در من تاب دوری نیست
ای خیالت خاطر من را نوازش بار
بیش از این در من صبوری نیست
بی تو من تنهای تنهایم
من به دیدار تو می آیم
آفتاب و ذره
تو ای شكوهمند من
شكوه دلپسند من
تو آن ستاره بوده ای
كه مهر آسمان شدی
ز مهر برتر آمدی
فراز كهكشان شدی
به دره ها نگاه كن
به ژرف دره ها نگر
به تكه سنگهای سرد
به ذره ها نگاه كن
به من بتاب
كه سنگ سرد دره ام
كه كوچكم كه ذره ام
به من بتاب
مرا ز شرم مهر خویش آب كن
مرا به خویش جذب كن
مرا هم آفتاب كن
شعر از حمید مصدق