باران که می بارد تو می آیی باران گل باران نیلوفر
باران مهر و ماه آئینه باران شعر و شبنم و شبدر
باران که می بارد تو در راهی از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز با ابر و آب و آسمان جاری
غم می گریزد غصه می سوزد شب می گدازد سایه می میرد
تا عطر آهنگ تو می رقصد تا شعر باران تو می گیرد
از لحظه های تشنه دیدار تا روزهای با توبارانی
غم می کُشد ما را تو می بینی دل می کِشد ما را تو می دانی
خواننده : احسان خواجه امیری
شب سردي است، و من افسرده.
راه دوري است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند زمن آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ برآرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است.
شعر از سهراب سپهری
باز باران با ترانه
با گهر های فراوان می خورد بر بام خانه
من به پشت شیشه تنها ایستاده
در گذرها رودها راه اوفتاده
شاد و خرم یک دو سه گنجشک پرگو
باز هر دم می پرند این سو و آن سو
می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر نیست نیلی
یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین توی جنگلهای گیلان
کودکی ده ساله بودم شاد و خرم
نرم و نازک چست و چابک
از پرنده از خزنده
از چرنده بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دریا یک دو ابر اینجا و آنجا
چون دل من روز روشن
بوی جنگل، تازه و تر همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر هر کجا زیبا پرنده
برکه ها آرام و آبی برگ و گل هر جا نمایان
چتر نیلوفر درخشان آفتابی
سنگها از آب جسته از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آنجا نشسته دم به دم در شور و غوغا
رودخانه با دو صد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان چرخ می زد همچو مستان
چشمه ها چون شیشه های آفتابی نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگریزه سرخ و سبز و زرد و آبی
با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو
می پریدم از سر جو دور می گشتم زخانه
می پراندم سنگریزه تا دهد بر آب لرزه
به هر چاه و به هر چاله می شکستم "کرده خاله"
می کشانیدم به پایین شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین از تمشک سرخ و مشکی
می شنیدم از پرنده داستانهای نهانی
از لب باد وزنده رازهای زندگانی
هرچه می دیدم در آنجا بود دلکش بود زیبا
شاد بودم می سرودم
"روز ای روز دل آرا داده ات خورشید رخشان
اینچنین رخسار زیبا ور نه بودی زشت و بی جان
این درختان با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی! گر نبودی مهر رخشان؟
روز ای روز دل آرا گر دل آرایی ست از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا هرچه زیبایی ست از خورشید باشد"
اندک اندک رفته رفته ابرها گشتند چیره آسمان گردید تیره
بسته شد رخساره ی خورشید تابان ریخت باران ریخت باران
جنگل از باد گریزان چرخها می زد چو دریا
دانه های گرد باران پهن می گشتند هر جا
برق چون شمشیر بران پاره می کرد ابر ها را
تندر دیوانه غران مشت می زد ابر ها را
روی برکه مرغ آبی از میانه از کرانه
با شتابی چرخ می زد بی شماره
گیسوی سیمین مه را شانه می زد دست باران
باد ها با فوت خوانا می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا
بس دل آرا بود جنگل به چه زیبا بود جنگل
بس ترانه، بس فسانه بس فسانه، بس ترانه
بس گوارا بود باران به چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی رازهای جاودانی، پندهای آسمانی
"بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا
زندگانی -خواه تیره، خواه روشن- هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا"
شعر از مجدالدین میرفخرایی ( گلچین گیلانی )
گل مینا بخواب آروم عزیزم
که تو خوابت شب و شبنم بریزم
گل مینا بخواب آروم که د یره
دیگه بد جور داره گریه ام میگیره
بخواب آروم که بیداره ستاره
دل مریم هراسونه دوباره
شاید هیچ وقت دیگه بارون نباره
بخواب آروم که شب طاقت بیاره
اگه دل رو به رویای تو بستم
اگه از بغض پائیزت شکستم
نمی دونی تو این شب گریه ی تلخ
هنوز مدیون چشمای تو هستم
تو معصومی مث اندوه بارون
مث تنهایی یک معبد دور
نشد قسمت کنیم تنهایی مونو
تو این فصل حریق آینه و نور
تو این دنیای دلگیر و مه آلود
کسی جز تو به فکر بغض من نیست
من از چشمای غمگین تو خوندم
که شب اینجا شب عاشق شدن نیست
گل مینا بخواب آروم که شب شد
دل من از شکستن جون به لب شد
خواننده حامی
روی در روی سیاهی
ایستاده راست
یکه و تنها، تمام شب
در کلامش، نور
بر زبان، آتش
بر لبش، فریاد:
شمع
شعله افزون می کند گر سر به تبغش بر زنند!
تیرگی گم می شود چون شمع ها روشن کنند.
راست- همچون شمع – خواهد ایستاد آیا
روی در روی سیاهی
یک تن از این جمع؟
شعر از فریدون مشیری