تبليغاتX
تمام ناتمام من

فواره وار، سربه هوايي و سربه زير

چون تلخي شراب، دل آزار و دلپذير

 

ماهی تویی و آب؛ من و تنگ؛ روزگار

من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسير

 

پلک مرا برای تماشای خود ببند

ای ردپای گمشده باد در کویر

 

ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود

ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر

 

مرداب زندگي هم را غرق مي كند

اي عشق همّتي كن و دست مرا بگير

 

چشم انتظار حادثه اي ناگهان مباش

با مرگ زندگي كن و با زندگي بمير

شعر از "فاضل نظری"

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 16:53 توسط تنها |

از باغ می برند چراغانیت کنند

تا کاج جشن های زمستانیت کنند

 

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

 

یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

 

ای گل گمان مبر به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

 

یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

شعر از "فاضل نظری"

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 11:35 توسط تنها |