نوه
با منزل دخترم تماس گرفتم. دلتنگ شنیدن صدای نوه 2 ساله ام بودم. خودش گوشی را برداشت و تا صدایم را شنید با شیرین زبانی گفت: الو، الو بابایی، صدا نمی آد. و گوشی را گذاشت. بلافاصله مادرش گوشی را برداشت و بعد از احوالپرسی پرسیدم: پس چرا وروجک گوشی را قطع کرد؟ دخترم گفت: داشت تلویزیون نگاه می کرد، نمی خواست از برنامه کودک عقب بمونه.
اعتراف
اهالی ده با کمک یکدیگر گرگ را به دام انداختند و او در اعترافاتش به همدستی با چوپان دروغگو اقرار کرد. با آنکه گرگ توبه کرد اما به مرگ محکوم شد و چوپان نیز به انفصال دائم از خدمت.
ماشین نو
سواری اش را تازه خریده بود. رنگ نقره ای متالیک و خیلی شیک. ایستاده بود و با حسرت نگاهش می کرد. از دور چشمش به من و همکاران که افتاد، فقط به من اشاره کرد تا به نزدش بروم. بدنه ماشینش را نشانم داد و گفت: ببین بی انصاف ها چه به روز ماشین آوردند.از دیدن آن صحنه دلم به درد آمد. کاملا درکش کردم. خط ممتدی سرتاسر بدنه ماشینش کشیده شده بود. درست مثل خطی که چندی قبل روی بدنه ماشینم انداخته بودند.
اکبر علیزاده اعتمادی
حی علی الصلاة
اذان که تمام شد در حال بستن اقامه بودم که زنگ تلفن به صدا درآمد ، قبل از آنکه به سمت تلفن بروم صدای پدر مرحومم در گوش جانم طنین انداز شد : پسرم اذان هم مثل زنگ تلفنی است از جانب بهترین دوست .
تا پایان نماز تلفن همچنان زنگ میزد.
گذر عمر
راستی روزگار مثل برق و باد می گذرد، این را از ماه رمضان گذشته فهمیدم که شروع و تمام شدنش را اصلا متوجه نشدم. یک روز که اولین موی سفیدم را در آینه دیده بودم، ته دلم لرزیده بود و امروز که به دنبال تنها موی سیاهم به آینه خیره شدم حتی با عینک هم چشمان کم سویم یارای دیدن نداشت.
تجربه آخر
خطرها و تجربه های فراوانی را پشت سر گذاشته و آخرین بار از غذایش بسیار لذت برده بود٬ حالا می خواست دوباره به سراغ همان غذا برود. کمی اطراف محل چرخید٬ جوانب را سنجید و در موقعیتی مناسب خود را به آن نزدیک کرد ولی قبل از هر کاری با ضربه سنگینی له شد.
پشه نمی دانست ؛ بعضی از تجربه ها تکرار پذیر نیستند.
اکبر علیزاده اعتمادی