دلتنگ مادر
با شنیدن صدایم از پشت تلفن، مادر گفت: چه عجب یادت افتاد یه مادر تنها و دلتنگ هم داری!. گفتم: منم دلم تنگ شده بود مادر. می دونی که راهمون دوره. امشب میام پیشت میمونم. کارم طول کشیده،دیر میام. یه وقت نخوابی.
مادر خوشحال شد. آخر شب که به خانه اش رفتم، از دیدن همسرم یکه خوردم.مادر ما را آشتی داد و همان شب به خانه برگشتیم.
یک خبر واقعی
از خبر موفقیتم در کنکور خوشحال شدم، اما نه به اندازه زمانی که نام خود را در لیست اسامی قربانیان سانحه هوایی سقوط هواپیما دیدم که به اشتباه اعلام شده بود.
آخر خط
قدم هایش لرزان شده بود و به سختی خود را به جلو می کشید. چند ماهی بود بدون اینکه کسی نگاهش بکند و برای کسی مفید باشد؛ همچنان دور خود می چرخید. و حالا به آخر خط رسیده بود. با این حال خوشحال بود اگر از حرکت بایستد؛زمانی به سراغش خواهند آمدو با تعویض باطری ساعت؛ موتورش دوباره به کار خواهد افتاد. بر عکس صاحبش
اکبر علیزاده اعتمادی